ماهیچ ما نگاه ” وقتی به دنیا آمدی از نیست هست شدی و از ……… هیچ بودی و هیچ بودی و هیچ….. نگاهی آمد و دستت را گرفت راه رفتن را بلد شدی و راه افتادی به دنبال حقایق زندگی و کشف استعدادهای خدادادی ات. نگاهی دیگر تو را سست کرد و لغزیدی سر خوردی در دره های نا امیدی و متنفر شدی از هر نگاه … چشمانت را به روی حقایق بستی انگار که دلت نمیخواست چیزی را باور کنی و به چشم ببینی صدایی به گوشت میخورد (برخیز تو میتوانی)این صدا گوشت را قلقلک می داد و بی تفاوت بودی… اما ته چاه… چطور می توانی در اعماق چاه تاریکی بی تفاوت باشی ؟؟؟ این صدا همان نگاه تنفر بر انگیز است که تو را به چاه انداخت دستش به سوی توست (بیا… آن جا چیزی نیست آن جا باشی هیچ خواهی شد و از هستی نیست.) به نظر چاره ای نیست …. دستش را میگیری و بالا می آبی در کنار همان نگاه به ظاهر تنفر بر انگیز ….. فکرش را می کردی این بالا باشی در کنار نگاهی که تورا نگاه می دارد. گاهی ما از نگاهی به هیچ و گاهی از هیچ به نگاهی می رسیم. ای روشنی نگاه از تو ممنونیم………